از اونجایی که اومدم به دنیایی که واقعیتی که ازش می نوشتم فرسنگ ها از من دور شده، دیگه تا اطلاع ثانوی نمی نویسم. حالا می تونید این آدرس رو با خیال راحت از حافظتون پاک کنید... جمشید اسماعیل نژاد پایان غمگینی داشت...

موفق باشید

به امید دنیایی که توش انسان انسان بودن را تجربه کند...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:59 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

کی گفته نژاد پرستی دیگه نیست ؟ هرکی گفته گه خورده ... فک کنم سیاه پوست تا ابد سیاه پوسته ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 7:0 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

دو  سه روز پیش داشتم با پسری به نام اسکویلر که ساکن نیویرک و متولد انگلستان بود چت می کردم. تقریبا 4 ساعت باهاش صحبت کردم. یه جورایی با هم دوست شدیم. در خلال صحبت هامون بود که گفت در آمریکا تبعیض وجود نداره. از قضا (غزا ؟ قزا ؟ غضا ؟ ... ؟) چند مدت پیش من تحقیقی درباره ی وضعیت فقر در آمریکا انجام داده بودم و نسبتا به آماری که خود ایالات متحده درباره ی وضعیت مالی مردم اونجا منتشر می کنه مسلط بودم. این بود که با اندک اطلاعاتی که داشتم شروع کردم به ثابت کردن این موضوع که تبعیض و استثمار فقط در ایران پیدا نمی شه . حالا می خوام چیزای جالبی که از این بحث بیرون اومد رو دونه دونه واستون بنویسم.

1.      کاملا با محاسبات ریاضی ،‌بر اساس آمار خود آمریکا و با کلی دست پایین گرفتن و کوتاه اومدن به این نتیجه رسیدم که در آمریکا 4 میلیون کودک (زیر 18 سال) وجود دارند که تحت هیچ شرایطی و به هیچ وجه و خودمونی بگم عمرا امکان ورود به دانشگاه رو ندارند.

2.      به شیوه ای دیگه و با یه راه غیر مستقیم باز هم از آمار خود ایالات متحده که این رقم رو حساب کردم به دست اومد که 5.7 میلیون کودک عمرا به تحصیلات دانشگاهی نمی رسند. حالا جالبش اینجاست که  آماری که آمریکا در دسترس عموم قرار می ده با هم اصلا همخوانی ندارن. فقط ایران نیست که اینجوریه.

3.      وقتی داشتم این ارقام رو قدم به قدم با خود اسکویلر حساب می کردم و بعدش که بر اساس اونها داشتم بهش اثبات می کردم اون 4 میلیون کودک تحت تبعیض قرار دارند اسکویلر نظرات و سوال هایی رو مطرح می کرد که عینا مشابه نظرات و سوال های داوطلب های جدیدی که به جمعیت دفاع میان بود. اینقدر شبیه که حس می کردم توی یکی از کلاس های جمعیت دفاع سر یکی از کارگاه های محمد یا نادر نشستم. واقعا کپ کرده بودم . شنیده یودم که سرمایه داری یه شیوی کلی حکومت داره. شنیده بودم که نهاد های مختلف در خدمت قدرت یه فکرهایی رو به خورد ما می دن. اما واسم قابل باور نبود که گنده ترین حکومت دنیا دقیقا به همون سادگی و به همون شکلی ملت رو خر می کنه که حکومت ما می کنه.

4.      تو یه تیکه از حرف هامون از اسکویلر خواستم آزادی رو واسم تعریف کنه. اون در جوابش این مثال رو زد : مثلا دولت ما الان به مردم اجازه نمی ده اصلحه داشته باشند در حالی که این یک مساله ی فردی و خصوصیه. (اسکویلر جمهوری خواه و به شدت مخالف اوباما بود) وقتی اون رو گفت نتونستم جلو خندم رو بگیرم . بهش گفتم خیلی جالبه . مردم ما الان دارن سر حقوق زنان ، پوشش و حجاب دعوا می کنند اونقت شما ناراحت نداشتن اصلحه اید. و البته پیش خودم افسوس خوردم که هممون از اصل قضیه غافلیم.

دیروز داشتم این حرفها رو واسه یک فعال حقوق کودک می زدم. در طول صحبت هام دیدم کاملا داره گوش می ده چی میگم و با حرف هام هم موافقه اما معلوم بود حرفهام واسش خیلی جذابیتی ندارن. وقتی حرف هام تموم شد گقت واقعیتش واسه من الان اصلا ضرورتی نداره که سر این بحث کنم که سیستم آمریکا هم یک سیستم سرمایه داری استثماریه. ما خودمون اینقدر اینجا بدبختی داریم که نمی دونیم کجاشو بگیریم.

از یه جهت با حرفش موافقم . از نظر من اکثریت فعال های اجتماعی ما هنوز الفبای فعالیت که برقرار کردن ارتباط دیالکتیکی و مشخص بین حوزه ی ذهن و عملشونه رو خوب بلد نیستن (از جمله خود من) . مصداقشم این میشه که ایستگاه آخر فعال های اجتماعی ما یا می شه درویش شدن یا 8 می و بیانیه های تکراری یا غرق شدن توی صدها کتاب اجتماعی که کاش حداقل 50 درصدشون ترجمه نبودن. باور کنید قصد تیکه انداختن ندارم . باز دمشون گرم که یه کاری می کنن . من که همینم نمی کنم . ولی منی که خودم رو توی جبهه ی این جماعت می دونم وظیفه دارم نقد کنم. حالا در چنین وضعیتی فکر می کنم دونستن اینکه حداقل 39 میلیون در آمریکا زیر خط فقرند یا اینکه آمریکا دقیقا در کجای تکامل سرمایه داری قرار داره فکر می کنم فقط می تونه حافظه ی ما رو غنی و غنی تر کنه تا موقع بحث کردن کم نیاریم. البته نه که اصلا مفید نباشه اما به نظر من ضرورت ما نیست. نمی دونم . امیدوارم کاملا در حال اشتباه باشم.

اما از یه جهت دیگه باهاش موافق نیستم . می دونید ؟ ما آدما گاهی به یه چیزی معتقدیم و عقلا قبولش کردیم . اما خیلی موقع ها ته دلمون می لرزه که نکنه اشتباه می کنم ؟ نکنه واقعا حرف های درست رو صدای آمریکا می زنه ؟ یا نکنه ما تو ایران خوشی زده زیر دلمون ؟ یا هزار تا نکنه ی دیگه... اینجاست که وقتی مانند این اتفاق پیش میاد. وقتی میبینی واقعا سرمایه داری شوخی نیست. وقتی می بینی جدی جدی یک مرحله ی تاریخی که فلانی داره ازش حرف میزنه یه سری خصوصیات کلی داره که توی همه ی دنیا هست ... اینجاست که دلت قرص (قرس ؟ غرس ؟ غرص ؟ ... ؟) می شه . اینجاست که به خودت می گی دمت گرم دست مریزاد . اینجاست که به خورت می گی اگه از درست بودن عملم مطمئن نیستم حداقل کلیت فکرم به واقعیت نزدیکه.

ضمنا ببخشید دیر دیر پست می ذارم . سرم واقعا شلوغه .

الان بعد از نوشتن این پست چشمای من درد می کنه . خواهش می کنم نظر بدین تا من بدونم شما ها چطور فکر می کنید....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 21:22 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

می خوام تا جایی که یادم میاد مکالمه ی جالبی که امروز با یه کودک کار داشتم رو واستون بنویسم. امروز سر کلاس بودم و داشتم با محمود ، یه کودک ده دوازده ساله کار خوندن کار می کردم. وسطای درس بودیم که یهو گفت عمو این دختره رو من آخر می زنمش بعدم باهاش ازدواج می کنم. اهمیت ندادم و سعی کردم حواسشو به درس جمع کنم و ادامه دادم. یه خورده که گذشت دیدم نخیر اصلا حواسش به درس نیست . تصمیم گرفتم بشینیم صحبت کنیم . جزوه عمو خیاطو بستم و بهش گفتم :

من: عمو قضیه این دختره چی بود راسی ؟

محمود: عمو آخر می زنمش (با چهره جدی) بعدم باهاش ازدواج می کنم (با یه لبخند بامزه)

من: کدوم دختره عمو ؟‌ چن سالشه ؟

محمود : عمو همون دختره که با داداش کوچیکش اومده. هم سنای خودمه

من نفهمیدم و محمود بیشتر سعی کرد آدرس بده ولی من بازم متوجه نشدم از کی حرف می زنه و آخرش قرار شد بعدا بهم نشونش بده.

من: خوب حالا عمو چرا می خوای بزنیش ؟ چی شده مگه ؟

محمود: عمو منو ضایع می کنه. فحش میده.

من: خوب پس چرا می خوای عمو باهاش ازدواج کنی ؟

محمود روش نشد جواب بده.

من: عمو راحت باش ما که با هم رفیقیم.

محمود: عمو یه جوری همش نگاه می کنه.

من: چطوری نگاه می کنه.

محمود یه شکلک عجیب تو این مایه ها که زیر چشمی به یکی نگاه کنی و ابرو ها رو بالا پایین کنی و ضمنا با یه لبخند ملیح نشون داد.

من اداشو در آوردم و گفتم : خوب حالا عمو مگه این یعنی چی ؟

محمود : عمو یعنی دوست داشتن و اینا دیگه...

من : آهان . خوب عمو اگه دوست داره چرا پس ضایعت می کنه ؟ قضیه چیه؟

محمود: عمو به من نگاه می کنه بعد من که نگاش می کنم میگه مگه آدم ندیدی . بعدم گفت برو پدر سگ.

من: خوب عمو شاید اشتباه می کنی . شاید منظوری نداره از اینکه اینجوری نگات می کنه .

محمود: خوب عمو من که منظور دارم . (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من اینجارو ذوق کردم)

من: خوب عمو اگه دوسش داری که اینجوری بری بزنیش که جواب نمی ده . آدم وقتی یکی رو دوست داره که نمی تونه ناراحتیشو ببینه چه برسه  بره بزندش.

محمود: خوب تو چی می گی عمو ؟

من : یعنی به نظر من چکار کنی؟

محمود: آره

من: خوب مثلا بهش مهربونی کن . مثلا تو کاراش کمکش کن . از این جور کارا عمو.

محمود: عمو خوب کمکش که می کنم می ره .

من : کجا می ره ؟

محمود: میره اونور

من : خوب عمو اگه تو خوب باشی باهاش اونم تو رو دوست داشته باشه بعد یه مدت دیگه نمی ره.

اینو که گفتم یه لبخند با مزه ای زد و امیدواری تو چشاش موج زد. منم دیگه برگشتم سر درس.

یه خورده دیگه درس دادم دیگه می خواستم تموم کنم. می خواستم بهش بگم تا هفته دیگه از فلان جا تا فلان جا رو بخون واسه همین شروع کردم در مورد کارش صحبت کردن.

من: عمو الان چی کار می کنی:

محمود: عمو جوراب می فروشم.

من: ساعت کاریت چطوریه ؟

محمود: عمو صبحا ها نمی رم . از ساعت شش می رم.

من: خوب عمو پس صبح ها بی کاری دیگه؟

محمود: نه عمو یه جای دیگه باید برم . عمو نمی رسم تو خونه بخونم. فقط همینجا (داشت سعی می کرد بحث رو بپیچونه)

من: خوب عمو مگه نمی گی صبح ها کار نمی کنی ؟ اگه کار نمی کنی باید بشینی درس بخونی دیگه...

محمود: نه عمو نمی رسم . (قیافش ناراحت بود ، داشت سعی می کرد بپیچونه) . از 10 تا 5 هم می رم یه جا دیگه.

من: خوب یعنی یه کار دیگه عمو ؟

محمود: نه عمو . خروس آماده می کنیم ببریم میدون.

من نفهمیدم.

من: یعنی خروس آماده می کنین میدون بفروشین ؟‌( من تو این مایه ها بودم که یه جاییه که مثل مرغ خروس پرورش می دن می برن میدون بفروشن (

محمود: نه عمو. (اونم تو این مایه ها بود که عجب عموی نفهمیه) . آماده می کنیم ببریم میدون دیگه .

من : خوب تو چیکار می کنی ؟‌

محمود: من دستمال می گیرم دستم عمو دنبال خروسا می دوم ماهیچه هاشون قوی شه.

اینجا من دوزاریم افتاد.

من: خوب عمو بچه به غیر از تو هم هست؟

محمود: نه عمو پیش بابامم.

من: عمو خروساش به آدما حمله نمی کنن ؟

موقع این پاسخ اصلا چهرشو دوست نداشتم.

محمود: چرا عمو . دو تا خروس آدم زنم داریم.

بعد خودش شروع کرد تعریف کردن : عمو ما خروسارو آماده می کنیم . بعد بابام می بره میدون شرطی مسابقه میده. مثلا 400 تومن عمو شرط می بندیم . بعد اگه وسط مسابقه خروس اونا ضعیفتر باشه می گن چارک . یعنی مسابقه رو همینجا تموم کنیم 100 تومنشو می دن. اگه هم واسه م ضعیفتر بود ما می گیم چارک . عمو با یکی 4 تا مسابقه دادیم 2 تاشو مساوی کردیم یکیشو باختیم آخریشو بردیم . خروسمون خروس اونا رو کشت. (دقت کنید این کودک تو چه شرایط وحشیانه ای قرار می گیره)

من: عمو کجا هست؟

محمود: عمو خیابان تهران . میدون تهران . آخر جاده اسلام شهر.

یادم نیست چی شد که اینم گفت : عمو شرط بندی هایی می کنن. مثلا سر پراید بازی می کنن. یه جای بزرگیه . بخوای بری داخل هزارتومنم می گیرن. اونجا همه چی هست . ناهار هست. تو هم بیا عمو

من: هر کی بخواد می تونه مسابقه ها رو ببینه؟

محمود: عمو بعضیا نمی ذارن کسی ببینه . میگن بعد دهن به دهن میشه اگه خروسمون ببازه آبرومون میره.

دیگه بقیه ی بحثمون خیلی چیز جالبی نداشت. آدرس جایی رو داد که با باباش خروسا رو آماده می کردن. یه گاراژ بود.

اینم یه کودک کار دیگه و یه شغل بسیار خطرناک دیگه. چی بگم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 21:51 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

گویی دو ساعت پیش بود

من بودم با چشمانی بسته

با قلب و دستانی پاکیزه

و زندانی در طلسم معجون پپسی کولای طهارت داده شده.

با توهم صعود با سرعت 5 هزار پا بر قضیه

با ابزار بلند پروازی و بالاخره آرزوی پرواز.

چه هارمونی رقت انگیزی دارد زندگی

خماری خواب 20 ساله 2 ماه هم به درازا نکشید

همانطور که خماری 20 پیک مشروب ناب فرانسوی یا 20 روز عشق بازی درجه یک اسپانیایی یا 20 نخ سیگار بدون دل و جگر اصل آمریکایی

سخن کوتاه

چشمانم باز شد

و البته تن لرزه ی من ، نه مصادف بود با بر خط شدن ستارگان اکبر العجایب ، نه زندانیان محکوم به اعدام ، نه کارگران بیکار و نه فاحشگان دوست داشتنی و منتظر

چشمان مرا هیکل درشت ناصر باز کرد و شیطنت سرکوب شده ی مریم و سرکوب شیطنت آمیز سریال های ماه مبارک رمضان

و اکنون

بر‌آن شده ام که همه را به صف کنم

از کارگران گرسنه گرفته

تا قصابان سزاوار به اعدام

و این بار

نه آرزوی پرواز دارم ، نه آروزی تقرب و نه هیچ آرزی آبی دیگری

و ابزارم این بار

نه بلند پروازیست ، نه اعتماد به نفس نه مدیریت 2 دقیقه ای و نه قورباغه قورت داده شده

ابزارم اینبار امید به هیچ پدیده ای حتی نزدیک تر از رگ گردنم هم نیست.

و توهم ... حسابش روشن است . به آنور سنگر ها رفته به دنبال نخود سیاه.

و اما تو...

تو را یافتم با روندی مبتنی بر شانس که از فیلم های وودی آلن هم گویا تر است.

چه لذت بخش و در عین حال ترسناک افکار تو را من زندگی کرده ام.

احساساتت هم که از درد برای من ملموس تر اند.

و ناز و لبخندهایت هم که از اتانول 98 درصد گیراتر

و خواهش کوچکم از تو...

به این چند خط تو هویت ببخش .

نامش را هرچه می گذاری ،‌ شعر ، بیوگرافی یا درد دل و البته به احترام  همین کلمات همینجا تمامشان می کنم. پایان


پی نوشت : و خواهش کوچکم از خوانندگان این چند خط : جون مادرتون کامنت بذارین

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:29 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

تمام اسامی موجود در این مطلب به علت حفظ اسرار شخصی افراد درگیر مستعار می باشند .

 

ماجرا از اینجا شروع می شه که سودابه (دختری 14 ساله) در مدرسه (مدرسه ی امیرالمومنین یکی از مدارس مخصوص کودکان افغانی) انشایی با موضوع ویژگی های دختر خوب می نویسه . سودابه در انشاش به مطالب کلیشه ای که معمولا می بینیم مثل کمک کردن به مادر و این حرف ها اشاره می کنه . در پی این انشا عمو علی با سودابه درباره ی اینکه آیا او واقعا فکر می کند که ویژگی یک دختر خوب این است شروع به صحبت می کنه (و جالب اینکه نظر واقعی او چنین نبوده) . بعد از صحبت های عمو علی سودابه نامه ای به میترا (یکی از داوطلب هایی که گروهش درحال همکاری با جمعیت دفاعه) می نویسه و درباره ی موضوعی که در ادامه کم کم متوجه می شید چیه از اون درخواست کمک می کنه . متن نامه اینه :

بنام خداوند بخشنده مهربان

با سلام خدمت خاله مهربان خاله میترا جان این نامه را با اشک چشم و با خون دلم می نوشتم . خاله من سودابه هستم من و مادرم و خواهر برادرام می خواهیم از این فرار کنیم چون که به ما زیاد ظلم شده . دیشب پدر کوسکشمون آمده بود زندگی فقیرانه ما را به ما حرام کرد . ما که کسی را هم نداریم که برویم خونشون بمونیم . من از شما خواهش می کنم که اون نامه را به بیمارستان برسانید و کارت مادرم را بگیرید و پیشه خودتون نگه دارید تا که خدا به سر ما هم رو کنه (؟ : یعنی نتونستم بخونم) چگونه چشم مادرم را با چاقو زده ناقص کرده ما بدبختترین کس هستیم توی دنیا

خیلی دوستتون دارم . خدا نگهدار تا که چشم مادرم را درمان کنیم

دعا کنید موفق بشیم

(امضا)

حالا اجازه بدین یه کم درباره ی خانواده ی سودابه توضیح بدم تا برسیم به اصل ماجرا :

سودابه به همراه پدر، مادر(27 ساله) ، دو خواهرش (سمانه 11 ساله  و مهرنوش 6 ساله) و دو برادرش (ایمان 13 ساله و امیرعلی 1 ساله) زندگی می کند . پدر و مادر هر دو اعتیاد دارند . البته مادر اعتراف به اعتیادش نمی کنه اما طبق مشاهدات داوطلب های ما اون هم اعتیاد داره . در حالی که مادر سودابه تا مدت ها به ما می گفت که شوهرش با آنها زندگی نمی کند پدر سودابه بخشی از خانه ی آنها را به محلی برای مصرف مواد و دیگر عیاشی هایش تبدیل کرده است . سمانه هم از طریق پدر به کار فروش مواد مخدر مشغول است .

اما داستان سودابه . چند مدت پیش پدر سودابه اون رو به مبلغ حدود 700 تا 800 هزار تومان به مردی دیگر ( مردی 35 ساله که من او را صفدر صدا خواهم کرد) می فروشد .

در رسومات مردم افغان این شکل شوهر دادن دختر فروختن دختر حساب نمی شود و پولی که امسال صفدر می دهند در واقع چیزی شبیه مهریه و اینجور مذخرفاته . به همین دلیل وقتی یک مرد چنین پولی پرداخت می کنه اگه بعدش خانواده ی دختر حاضر به تحویل دادن دختر نشوند وضع بسیار بدی در حد خون خواهی های قومی قبیله ای پیش می آید.

مادر سودابه از میترا درخواست کمک می کنه (بعد از اینکه میترا به خاطر نامه بالا مشکوک می شه و پی قضیه رو می گیره) که پول صفدر را پس بدهند که سودابه رو نجات بدهند . از طرفی میترا و گروهش تصمیم نداشتند که اون پول رو به این صفدر پس بدهند و داشتند سعی می کردند از راه های دیگر مشکل رو حل کنند. عمو علی و محمد لطفی شروع به صحبت و رایزنی با پدر سودابه و صفدر می کنند . البته صفدر حاضر نمی شه در پیش اونها حاضر بشه چون گویا او هم معتاد است .

از طرفی گروه میترا مبلغی پول به مادر سودابه پرداخت می کنه که خرج مدرسه ی ایمان ، سودابه و مهرنوش کنه . مادر سودابه هم 200 هزار تومان از این پول بر می داره و با فروختن گوشواره و قرض کردن و این کار ها نهایتا 500 هزار تومان جور می کنه و به این صفدر می ده . با این پول صفدر بالاخره راضی می شه بی خیال سودابه شه . این هم نامه ای که صفدر به عنوان تعهد ، رضایت نامه ( یا هر اسم دیگه ای که دوست دارید روش بذارید) در نهایت می نویسه و امضا می کنه :

طلاق خط تسفید مورخ (تاریخ نوشته نشده است)

اینجانب صفدر ولد پدر صفدر که عقل بالغ و دارای عقل سلیم بوده و می باشم به حضور چند نفر موی سفید و شاهد چنین افرادی محی و (؟) می دارم اینکه از مدت دو سال به این طرف سودابه نامه نسبت پدر سودابه برایم نامزاد بوده نظر به مشکلات و نارضایتی که از همدیگر داریم نمی خواهم ازدواج و زندگی نمایم و مبلغ پولیکه جهت مهریه و دیگر مصارف شخصی نموده بودم اینک از طرف پدر سودابه نامه پدر سودابه نقدا مبلغ پانصد هزار تومان برایم پرداخت شده به حق خویش رسیده ام و بنده صفدر هم سودابه نامه را بر خود طلاق و حرام نموده ام و عین (؟) کردم ادعای نداشته و ندارم و سودابه نامه هم اختیار شخصیت خویش را دارد. بر اقرار خود صادق بوده و این سند تسفید را هم به حضور شاهدان مرد جمع خود برای پدر سودابه تحریر و (؟) نموده ام و سلام

صفدر

(امضا و اثر انگشت صفدر و شاهدان)

 

کل ماجرا این بود . حالم داره به هم می خوره . بدبختی اینه که نمی شه یقه ی پدر سودابه رو هم گرفت . نه که کارهای غیر انسانیش رو تایید کنم . اما واقعا تقصیر کار اونه ؟ چی شد که معتاد شد ؟ چی شده که ایمان باید در خیابان کار کند ؟ چی شده که سمانه باید درگیر فروش مواد مخدر باشه ؟ چی شده که سودابه باید 800 هزار تومان فروخته بشه ؟

دو تا از جواب های معمول فقر و اقتصاد ضعیف کشوره .

اما سوالی که وجود داره اینه که دلیل خود اینها چیه ؟

آیا می دانید طبق شواهد محکم تاریخی 85 درصد از تاریخ زندگی بشر روی این کره ی خاکی طوری بوده که نه فقر (به تعریف الان مربوط می شه به اختلاف طبقاتی) وجود داشته نه هیچ انسانی به شکل کنونی مورد بهره کشی قرار می گرفته .

چیزی که تاریخ نشون می ده اینه که در گذشته های دور در تمام نقاط زمین انسان ها به اندازه ی نیازشون از طبیعت بهره مند می شدند و دقیقا متناسب با میزان تکاملشون (اجتماعی ، تولیدی و حتی بیولوژیکی) به شکل اشتراکی تولید و مصرف می کردند. دقیقا همون انسان هایی که ما لقب وحشی بهشون می دیم همه با هم تولید می کردند و همه با هم سیر یا گرسنه بودند.

مفهوم انتزاعی ای  که اسمش رو می ذاریم عدالت و توی آسمون ها دنبالش می گردیم روزگار درازی روی زمین در جریان بوده .

اقتصاد ضعیف ؟ آمریکا اقتصادش قویه ؟ نگاه کنید :

ایالت متحده آمریکا در ماه جولای سال 2009 میلادی به شکل رسمی 307006550 نفر جمعیت داشته . به طور میانگین هم همیشه 13 تا 17 درصد مردم آمریکا زیر خط فقر زندگی می کنند (البته این به این معنی نیست که در طول زمان راکده . به این هم فکر کنید که می شه مثلا خط فقر رو هی برد پایین) .  این یعنی در جولای سال 2009 تقریبا بین 39 تا 52 میلیون انسان در آمریکا زیر خط فقر زندگی می کرده اند . و طبق تعریف جایی هم که من این آمارو ازش در آوردم، فقر یعنی نداشتن میزان پول یا دارایی های اجتماعی معمول یا اجتماعا قابل پذیرش.

این نکته هم خیلی مهمه که میزان فقر و شدت و رقت فقر نیست که مهمه . مهم نابرابری اجتماعیه که مداوما منجر به بازتولید خودش و فقر و کلی معلول دیگه می شه.

حالا می دونید اصلا چرا این حرف ها رو می زنم ؟ چون معمولا اینطوریه که مردم برای یافتن دلیل مثلا کار کودک وقتی برای مثال به فقر می رسند دیگه ناگهان از پیشرفت متوقف می شن و از خودشون نمی پرسند که خب خود فقر چرا ؟ و معمولا می گن فقر که همیشه بوده و با این حرفشون معلول مورد نظر رو برخاسته از طبیعت انسان فرض می کنند، در حالی که تاریخ زندگی بشر که دقیقا به خاطر زمینی و واقعی بودنش قابل اعتماده حرف های دیگه ای میزنه.

منابع :

1.    1.  http://en.wikipedia.org/wiki/Poverty_in_the_United_States . من این مقاله رو نخوندم و فقط آمار مورد نیازم رو از ابتداش استخراج کردم.

2.     2.  تاریخ مردمی جهان ، نویسنده : کریس هارمن ، مترجمان : پرویز بابایی و جمشید نوایی .

3.     3.  منشا خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت ، نویسنده : فردریش انگلس ، مترجم :‌ مسعود احمد زاده .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 17:13 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

روشن فکران عزیز ، فعالان سیاسی و عناصر اجتماعی محترم

با سلام

اکنون بیش از یک سال برای من از آشنایی با شما دوستان می گذرد . در این یک سال من با شما زندگی کرده ام و شادمانه اعتراف می کنم که چقدر خوش گذشت . ناشمارند چیزهایی که از شما یاد گرفتم و تضاد هایی که با کمک شما در خود حل کردم . از شما ممنونم . اکنون به حرمت دوستیمان از شما خواهشی دارم . لطفا پس از خواندن این چند سطر اندکی فکر کنید. در این صورت یا به خود افتخار می کنید یا به من لعنت می فرستید .

مدتیست که شش دانگ توان فکریم را صرف این مقوله کرده ام که ما چه می کنیم ؟ که ما دقیقا چه هدفی داریم ؟ که اگر قرار باشد لحظه ای با خود صادق باشیم خود را چه صدا می کنیم ؟ اندیشمند اجتماعی ؟ فعال سیاسی ؟ روشنفکر ؟ یا خیانت کننده به مردم ؟ یا بازیگران توانمند نقش انسانیت ؟ یا خادمان طبقه ستمگر ؟

ناراحت نشوید . ما شریکیم . من هم شریک بیراهیتان هستم . من حتی از شما بیشتر کافه رفته ام . من حتی درست همان موقع که در حال سخنرانی در باب نگاه جنسیتی بوده ام به اندام دختران رنگارنگ کافه فکر کرده ام . ما شریکیم . من هم سکوت کرده ام . من هم به جرم خواندن چند کتاب کمتر یا از ترس قانع نشده سکوت کرده ام . ما شریکیم . من هم فریاد زده ام . من هم در جمعی کسی را با فریاد هایم سبک کردم و تا همین ماه پیش به آن افتخار می کردم . آری ما شریکیم .

اما شراکت ما هم حدی داشته . با جریت ادعا می کنم که سهم شما در این شراکت بیشتر است . درباره ی دلیلش، بعضی می گویند کم تجربگی بعضی می گویند سادگی بعضی می گویند حماقت و بعضی هم : بلد نبودن تاکتیک های مبارزه .

اما از من بپرسید ، دلیلش چیز دیگری بوده . باور کنید من اساسا نامه ای نداشتم که رو نکنم . باور کنید من ایسم بدی بلد نبودم که به دیگران بچسبانم . باور کنید من بلد نیستم زیبا حرف بزنم که یکی به گوسفندانم اضافه کنم . باور کنید من نمی توانم ابراز تنفر کنم از کسی که روزی مثل سگ دوستش می داشتم .

اما جرم ما به همینجا ختم نمی شود ...

روزی، دوستی وقتی داشت درباره ی عده ای کودک کار با من صحبت می کرد و می خواست تفکر غیر خیریه ایش را به رخم بکشد

با صدای آرام در گوشم گفت : "تمام این بچه ها به تخم من هم نیستند ."  .

روزی در جمعی صحبت بر سر این بود که فلان سقف آیا تحمل فلان وزن را دارد یا خیر . از بد حادثه زیر سقف مذکور محل بازی عده ای کودک بود . انواع نظرات جدی و شوخی را شنیدم اما در آن جمع 30 نفره یکی نگفت ، اگر این سقف فرو بریزد و کودکی زیرش بماند یک فاجعه است . البته همه حق داشتند . هیچ کس نمی خواست با فحش اختصاصیمان دست و پنجه نرم کند . واژه خیریه چی را می گویم .

ما به توهم دیدن آخر راه از نوک دماغمان بی خبر شده ایم . ما به پشتوانه ی پنجاه هزار جلد کتابی که از پنج هزار فیلسوف و سیاستمدار و اقتصاد دان و منجم خوانده ایم نمی دانیم پایه ی حقوقی یک کارگر چقدر است . ما با تکیه بر 124000 ایسم ای که بلدیم تا به حال به خانه ی 12 متری یک مهاجر نرفته ایم . ما به پشتوانه ی از بر بودن تاریخ صد هزار ساله ی بشریت نمی دانیم 30 سال پیش در کشورمان چه گذشت . ما ...

نمی دانم این مردم اگر آگاه شوند که ما در حال چه خیانتی به آنان هستیم با ما چه می کنند . هیس . به کسی نمی گوییم . این نامه هم 30 ثانیه پس از خوانده شدن خواهد سوخت .

راستی : امروز که با من به کافه می آید ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 13:31 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

همه چیز از این سوال شروع شد که از خودم پرسیدم.

       گیرایی چشمانش از زیباییست یا ترس ؟

-اسمت چیست ؟

-سکوت

-این لکه ی سیاه بر صورتت نشان چیست ؟

-سکوت

-می دانم . رد پای مشت نیست .

-سکوت

-می دانم . می دانم . جای خالی صابون است .می دانم .

-سکوت

و با این سوال از خودم هم تمام شد .

     می دانم . حالا بخندم یا گریه کنم ؟


+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 23:58 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

علی صداقتی خیاط ملقب به عمو خیاط یکی از داوطبان قدیمی جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان است که اخیرا اقدام به طراحی یک متد آموزشی برای آموزش هنر خواندن و نوشتن به کودکان و حتی بزرگسالان بازمانده از تحصیل نموده است. او اکنون ماههاست که این متد را در محل پروژه پاسگاه نعمت آباد به آزمایش گذاشته است.

در ادامه ابتدا به معرفی کلی و اجمالی ای از این متد آموزش خواندن، سپس به برشماری نکات خلاق و خاص موجود در آن و در نهایت به بیان نتایجی که تاکنون از اجرایی شدن متد به دست آمده است می پردازم .

معرفی :

مهمترین نکته در این متد پایه قرار دادن بخش ها برای آموزش خواندن کلمات به جای حرف هاست .

کلیت متد به این شکل است که هنرجو بعد از به حافظه سپردن شکل حروف و توانا شدن در ایجاد ارتباط بین شکل حروف و صدایشان یاد می گیرد که چگونه حروف را با صدا ها ترکیب کند ( مثلا اینکه ب با آ می شود با). را با موفقیت به پایان می رساند .  وقت زیادی صرف این مرحله نمی شود چون آنگونه که تجربه نشان داده است هنرجو به سرعت این مرحله

بعد از این دو مرحله مهمترین بخش این متد که آموزش خواندن بخش هاست شروع می شود . مثلا هنرجو یاد می گیرد دو تک واژ هنر و مند را بخواند در حالی که هنوز درباره ی خواندن کلمه ی هنرمند آموزشی ندیده است . نکته اینجاست که هنرجو در این مرحله باید یاد بگیرد که مثلا تک واژ مند را به جای خواندن از طریق ترکیب سه حرف م ، ن و د دقیقا به شکل یک واحد یکه ( یعنی مند به عنوان یک کلمه ی تک بخشی ) بخواند .

از این مرحله به بعد آموزش آسان می شود و هنرجو به سرعت شروع به خواندن کلمات یک ، دو ، سه ( یا بیشتر) بخشی می کند .

پس از اینکه هنرجو به مرحله ی تسلط در خواندن کلمات برسد شروع به خواندن جملات می کند. پایان این مرحله به معنی پایان دوره ی آموزش خواندن برای او و توانایی او در خواندن یا به عبارتی با سواد شدنش است.

لازم به ذکر است در هر کدام از مراحل اگر آموزگار در هنرجو ضعفی ببیند موظف است به مرحله ی قبل بازگردد و آن مرحله را تکرار کند چون تسلط بر یک مرحله توانایی یادگیری آسان مرحله بعد را تضمین می کند و توانایی یادگیری هر مرحله کاملا نیازمند تسلط بر مرحله پیشینش دارد.

نکات خلاق و خاصی که عمو خیاط استفاده می کند :

1. در شروع تمام 32 حرف به هنرجو معرفی نمی شود . مثلا او از میان س ، ث و ص  فقط س را یاد می گیرد . دلیل این امر این است که با توجه به دامنه ی لغات هنرجو (متد با توجه به سن هنرجو متفاوت و منعطف است) تعداد کلماتی که در آنها از ص و ث استفاده می شود نسبت به آنهایی که س دارند آنقدر کم است که به صرفه تر است فقط س به هنرجو معرفی شود تا اینکه در ابتدای امر او سردرگم شود و تنوع حروف با صدای یکسان او را گیج سازد . در طول دوره ی آموزشی با توجه به سن هنرجو و این موضوع که او اکنون در حال یادگیری جزوه ی کدام مرحله است حروف دیگر اندک اندک به او معرفی می شوند .

2. در بخش هایی از دوره ی آموزشی برای اینکه آموزگار از این موضوع مطمىٔن شود که هنرجو شکل کلمه را حفظ نکرده است و واقعا در حال خواندن است از او خواسته می شود کلماتی را بخواند که در دامنه ی لغات او نیست . به عنوان مثال می توان به کلمه ی امشاسپندان اشاره کرد که به سنین 10 تا 13 سال ارایه می شود .

3. در مراحل پایانی و پیشرفته ی متد از شعر استفاده می شود . به این طریق هنرجو تا پایان دوره ی آموزش خود علاوه بر به دست آوردن توانایی خواندن، آشنایی نسبی ای با شعر و سبک های شعرای مختلف ( با توجه به انتخاب بسیار بسیار متنوع شعر ها) و دانش ابتدایی ای درباره ی ادبیات فارسی نیز پیدا می کند. این موضوع علاوه بر بالا بردن اعتماد به نفس هنرجو در خواندن به نوبه ی خود اشتیاق او به مطالعه ی بعد از پایان دوره ی آموزشش را هم زیادتر می کند.

نتایج اجرای چند ماهه ی متد : 

این متد از چند ماه پیش هر جمعه برای چندین گروه هنرجوی مختلف با سنین مختلف (از 12 تا 22 سال) در محل پروژه در حال اجرا و تصحیح شدن است. مهمترین مزیتی که از این تجربه ی چند ماهه برای این متد به دست آمده است سرعت پاسخ گویی آن است . طول از پیش تعیین شده ی دوره 20 جلسه است در حالی که گروه ها غالبا خیلی زودتر شروع به خواندن می کنند . برای مثال می توان به گروهی 6 نفره اشاره کرد که طبق مشاهدات خود من در جلسه ی 11 ام به خوبی قادر به خواندن بودند .

نکته دیگری که حتما باید آن را مد نظر قرار داد این است که هنرجو های این دوره ی آموزشی هر هفته دقیقا در یک جلسه حاضر می شوند و در طول هفته هیچ تمرینی ندارند.

 

پی نوشت:

جمعه ی گذشته یکی از شاگردهای خود من به نام ابراهیم که یه پسر بچه ی 15 سالس در جلسه ی چهارمش شروع کرد مثل بلبل خوندن (البته خوندن کلمات یک بخشی) . نمی دونم بتونید تصور کنید که چقدر خوشحال بودم. همه جام عروسی بود . این شد که به فکر افتادم این مطلب رو بنویسم .

شاد باشید

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 23:53 توسط جمشید اسماعیل نژاد |

این پنج شنبه به جای سیگار کشیدن توی آشپزخونه ی جمعیت یه کار جدید کشف کردم و فورا عملیش کردم . از وقتی پام رو گذاشتم توی پروژه شروع کردم به حرف زدن با بچه های محل . اون چیزهایی رو که واسه بچه ها به گفته خودشون خصوصی نیست و می تونم به شما بگم ، می خوام در قالب چند مورد واستون بنویسم :

اول با محمد رضا شروع شد . از خیلی چیزا گفت واسم .

۱. از این گفت که هر اتفاقی توی محل میفته پلیس مستقیم میاد سراغ اون . مثلا سر قضیه ی دعوای اخیری که توی پاسگاه رخ داده که منجر به کشته شدن یک انسان ایرانی و سه انسان افغانی شده با داداشش سه روز در نهایت بی گناهی در بازداشت بودن . آخرم پلیس با گرفتن اون انسان افغانی ای که اون انسان ایرانی رو کشته پرونده رو بسته . این است عدل اسلامی ایرانی .

۲. از کانون واسم گفت . اول گفت اونجا خیلی برخوردشون با من خوب بود که باعث شد من با چیزهایی که قبلا درباره ی کانون شنیده بودم خیلی تعجب کنم . بعد ادامه داد که کانون چند سطح داره . مثلا سطح ۲ واسه بچه هاییه که واسه دزدی و این جور خلاف ها گرفتنشون که توی این سطح اگه بچه خوبی باشی اونا هم خوب باهات راه میان . ولی سطح ۳ واسه بچه هاییه که جرمشون قتل و این جور چیزاس که اونجا افتضاحه . از یه طرف توی خود بچه ها از تجاوز گرفته تا باج گیری و هر چیز دیگه ای پیدا می شه از طرفی هم برخورد مسؤولین کانونه که افتضاحه  ( یه چیز جالب اینکه می گفت اونجا آدم هایی هستن که مثلا ۳۰ سالشونه ولی خودشونو ۱۴ ساله جا زدن ) . دیگه بالاخره راهکار این سیستم واسه مواجهه با نوجوان هایی که مسیر مورد نظر اونها رو طی نکردن هم اینه دیگه . چی بگم .

۳. از سفر به ترکیش واسم گفت . از اینکه اونجا با داداشش ناخواسته یرخورده بودن به یه ایست بازرسی و گرفته بودنشون . بعد رفته بودن کمپ . می گفت اونجا با ما خیلی خوب برخورد می کردن . می گفت ایرانی ها هم خودشون رو افعانی جا می زدن چون اگه ترک ها می فهمیدن فلانی ایرانیه دهنش رو سرویس می کردن . بعد از اونجا فرستاده بودنشون افعانستان که اونا هم باز برگشته بودن ایران .

۴. از دو تا سفرش به افعانستان می گفت واسم . می گفت کابل شهر خوبیه . می گفت از تهران خیلی بهتره . می گفت اونجا راحت خوش می گذرونی و هیچ کس هم کاری به کارت نداره . اما غزنه (اگه املاش اینجوری باشه) هنوز کاملا دست طالبانه . می گفت اگه زنی چادر و روبنده نداشته باشه اونقدر می زننش که خودشو بپوشونه . (یعنی در واقع باید یکی پیدا شه که جرات کنه بیاد جلو و اون زنو بپوشونه که گویا مردم اونقدر می ترسن که جلو نمیان) . می گفت اونجا اگه بری تو خونت دیگه طالبان بدون حکم به هیچ وجه داخل نمیاد ولی تا قبل از ۹ شب . اگه بعد از ساعت ۹ صدایی بشنون مثل دست زدن و این حرفا می ریزن توی خونه .


بقیش باشه واسه پست بعدی . خسته شدم از تایپ کردم .

پی نوشت : نزنین ، می دونم حرف زدن با بچه های محل کشف خودم نیست .


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 21:25 توسط جمشید اسماعیل نژاد |